پایانم دیشب
مثلا تصمیم گرفته بودم زود بخوابم که فردا باز خواب نمونم!
یکی از دردای دیگه ی بیکاریه بعد فارغ التحصیلی اینه که آدم خیال می کنه کله صبح ساعت ١٢ هستش!
١٠ میشه نصفه شبش دیگه ببین ٧ که باید پاشم دیگه چی میشه!
از عنوان مطلب بگم:
شنبه رو خیلی دوست داشتم
با بابایی رفتیم کتاب گرفتیم تا دیگه تنبلی هارو بذارم کنارو واسه فوق تو این یه ماه و خورده ایه باقی مونده بخووووونممممم!
گرچه الان این کتاب فقط به خاطر اسمش که چون درس مورد علاقه امه و خیلی دوسش دارم جزء تزئینات کتابخونه امه اما قراره عید که میریم مسافرت به همراه کلی از فامیلامون ،ببرم بشینم بخونم!!!!!!!!؟؟؟؟
آها داشتم می گفتم از شنبه! بعدِ انقلاب پیاده رفتیم تا پارک لاله و البته پارک نرفتیم رفتیم رستوران و اولین ناهار مشترکمون و خوردیم...
بعد تو پارک درباه پیچیده ترین معضل زندگی حرف زدیم و نمی دونم نتیجه بخش بود یا نه چون اتفاق خاصی تاحالا نیوفتاده
بعد هم میرسیم به آب آلو جنگلی که از کشفیات بابایی بوده و کلی باحال بوددد
آهان !
این و بگم بابایی شنبه مثه یه آقا معلم خوب همه جارو که ازش رد می شدیم بهم یاد داد....
آخه من تو آدرس ها یکم خیلی گیج بازی درمیارم!!!!!!!!!!!!
امروز تحریم بودیم عین قدیم که گاهی تحریم میذاشتم!
به نظرم خیلی لازمه تو زندگییی!!!!
*خوابم میاد کلا دقت نکردم چی نوشتممممم !
هنوز حوصله ام نیومده تو کمد بذارمش
وقتی آویزون روی در کمد نگاهش می کنم سعی می کنم جای بغض کردن یاد سبیل مشتی آقاهه بیوفتم و بخندم!
گرچه خنده ام نمی آد!
هر بار از تو تخت _که چند وقته واسه تنوع گذاشتمش وسط اتاق و جای راه رفتن واسم نذاشته_ بلند میشم تصمیم می گیرم اول آلبالویی بنفش و از جلوی چش بردارم تا نبینمش اما نه که من نخوام اما راه خودش کج میشه و من و از اتاق بیرون می ندازه!
یاد خونه مامان جون میوفتم که باباجون واسه ی ذوق و عجله ی من از ته دل می خندید!
مامان جون هم با یه طعنه ی مادر شوهرانه زن دایی و نگاه کرد و گفت نرو وایسا با زهره یاد بگیر چه جوری آلبالویی بنفش و درست می کنم!
اون روز چقد از کوچه پس کوچه های پشت بازار خوشم اومد!
دلم خواست گاهی برم اون کوچه ها فقط راه برم
شاید به خاطر بوی بارونش بود
اول با مامان زیر چتر من راه می رفتیم بعد که دیدم با مامان به توافق نمی رسیم چون مامان اعتقاد داشت چتر رو جلو نگه می دارن و من می گفتم عقب از زیر چتر اومدم بیرون و دیدم چه کلاهی سرم رفته که نم نم بارون رو ول کرد و رفتم زیر چتر وایسادم!
به مامان هم گفتم اما چون حاضر نبود تجربه کنه اونم کلاه سرش رفت!
چقدر دلم برای باباجون تنگ شده
اون روز چند بار گفت من زهره رو خیلی دوست دارم اما من ذوق آلبالویی بنفش کورم کرده بود و نمی دیدم چشمای مهربون باباجون رو!
نشد بگم من هم دوستت دارم!
بالاخره از تعلیق درومدم و آسمون نرفتم اما زمین اومدم!
گاهی رو زمین آدم راحت تره
باید ببینی مستحق کدومشونی و لیاقت کدومشون و خدا در تو می بینه!
خدایا بدی شکرت ! ندی شکرت!
*توضیحات: آلبالویی بنفش شاید نباید گفته بشه چی بوده هیچ وقت!
* با کلام: http://www.backupflow.com/g.htm?id=49579
* بی کلام: http://www.backupflow.com/g.htm?id=49602
این روزا گیر دادم به داستانهای طنز شهرام شفیعی!
مثل اون روزا که گیر داده بودم به مستورو همه کتابهاشو از کف کتاب خونه ها جارو می کردم !
دنبال یه فرصتم که سری به کتاب فروشی با صفای میدونمون بزنم و طی یه مشورتی با فروشنده که معمولا همه ی کتابهارو خوب میدونه کشفیاتم و انجام بدم !
آره هنوز معلقم باید با کاتیون های سنگین ته نشیتم کنند!(اصول تصفیه آب و پسابهای صنعتی
) یا با پرتو یی چیزی بر انگیخته ام کنند!!!!
کنکور سراسری رو هم دادم و رفتم تو فکر و غم و اندوه آزاد!
این هفته یه کار مهم هم انجام دادیم با دوستان و اون هم سر زدن به استاد گرام بود که کار بسیار مشقت باری بود یعنی سخت!
و دوست داشتم این شکلات خریدن و ملاقات با استاد مورد علاقه ام باشه که بر عکس آبرومونم پیشش رفت چون برای اون چیزی نگرفته بودیم و اونهم اونجا بود!!!!
خب جدا از اخبار کلی امروز خیلی بهم خوش گذشت!
صبا ملوسه اینجا بود و تنهایی باهم کلی بازی کردیم،کشتی گرفتیم و بستنی خوردیم و وای که چقد از بستنی خوشش اومد و دور از چشم مامانش هی گفت بَس بَس!
الانم که رفته انقد بالا پایین پریدم سر درد گرفتم و یاد بد بختی ها و مشکلات افتادم و دوباره باید برم شهرام شفیعی بخونم روحیم عوض شه!
پیش خودمون باشه اما بهش حسودیم میشه!!!!!!!!!!
| Design By : Night Melody |


