پایانم دیشب

 

نمی دونم این فقط دغدغه ی همیشگی منه یا همه این نگرانی و دارن که یه روز زندگیشون مثل بقیه زن و شوهر های معمولی تکراری و بی مزه و از روی اجبار نباشه.

قبل عقدم یه جا خونده بودم همیشه این خانوما هستن که بعد ازدواج هرروز که میگذره ترسشون از تکراری شدن روزهای زندگیشون بیشتر میشه

دیشب وقتی مثل همه جمعه شب هااز خونه مامانی برمیگشتیم بخاطر طولانی بودن راه کلی چیزا که شاید فراموش شده بودن باز از ذهنم سر درووردن.

یادشبهایی افتادم که تاصبح با آقای عزیز چت می کردیم یا اس میزدیم.

یا الکی از فشار مشکلات ظاهرا خداحافظی کرده بودیم و تا صبح آهنگ گوش میدادم و حتی از بیکلام هایی مثل paul mauriat هم گریه ام میگرفت

یاد اونشب افتادم که خواهرم دردش گرفته بود و مامان و بابا رفته بودن بیمارستان

بارون میومد ،یه مدتی میشد خداحافظی کرده بودیم

خیلی دلم گرفته بود بیشتر بخاطر صدای بارون شاید

هم از نگرانی خواهرم

یاصدای لرزون شوهرخواهرم وقتی به خونه زنگ زده بود تاخبر بده

وقتی مامان بابا رفتن تنهاخوابم نمیبرد

بیخودی کامپیوترو روشن کردم دیدم اتفاقی هستی آقای عزیز

یا یاد شب قبل از سفرم تو عید افتادم که تاخود صبح حرف میزدیم و هرچی میگفتم الان تق تق دکمه های کیبورد همه رو بیدار می کنه گوش نمیدادی

یاد این ها افتادم و نگرانی اینکه نکنه زندگی من داره معمولی میشه بازغمگینم کرد

شاید هم اینا همه عوارض سفر رفتنته

امروز کلی حواس خودمو از این فکرا پرت کردم

باورزش کردن که از بعد کلاس بدنسازی که 5 جلسه شو بیشتر نرفتم فراموشم شده بود

با فکر کردن به یه آرایش یا مدل موی جدید و پیداکردن کلی اطلاعات جدید راجع بهش تو نت

که این آخری و خیلی دوس دارم

تازگیا رفتم تو فکر یه آرایش عروسکی بچه گونه واسه روز تولدم

شایدم یه لباس عجیب

قصد دارم دوباره این کار احمقانه رو بکنم و برم بازار خرید

گرچه شک دارم آقای عزیز و مامان اجازه رفتن دوبارشو بهم بدن چون هفته پیش که با دوستم رفته بودیم از شدت گرمازدگی از حال رفتم و بهوش که اومدم دیدم فروشنده ها منو نشوندن رو یه صندلی و آب قند تو دستمه و کلی خجالت کشیدم

خلاصه اینکه فکر یه تحولم تا تکراری شدن روزهارو متوجه نشم

 

نوشته شده در شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

Design By : Night Melody